|
سلام به دوستای گلم خیلی خوش اومدین امروز میخوایم جشن بگیریم آخه تولد آجی گلمه البته ببخشید میدونم که یکم دیر اومدم بی خیال جشنو بچسبن میخوام به همتون خوش بگذره تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک آجی گلم الهی صدساله شی نه صدو بیست ساله شی نه صدوبیست سال کمه همیشه زنده باشی.... خوب حالا نوبت رقصه... به به ... واقعا خسته نباشید... عالی بود حالااااااااااااا نوبت کیکه... به به عجب کیک خوشگلیه... نوش جونتون. حالا.... نوبت کادوهاست دست همتون درد نکنه بابا... چقد کادو... راضی به زحمتتون نبودیمااااااااا خوب این خانوم خانومای ما ۳ آبان شمع بیست و پنج سالگیشو فوت کرده ایشالا که یه روز تو تولد ۱۲۰ سالگیت شرکت کنیم ایشالا عروسیت عزیزم ایشالا نی نی دار شدنت
پاییز شد و دل ز غمش شاد نشد, این مرغ دلم از قفس آزاد نشد, پاییز و غم و مرغ و قفس رفتنی اند, من ماندم و آرزو که بنیاد نشد. پاییز بهار عاشقان مبارک...
همه جا دکان رنگ است, همه رنگ میفروشند دل من به شیشه ماند, همه سنگ میفروشند به کرشمه ی نگاهی, دل ساده لوح ما را چه به ناز می ربایند, چه قشنگ میفروشند...
راه را از چاه در هر لحظه ای باید شناخت ,
یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد... سلام به دوستای گل وبلاگیم من دوباره اومدم بعد از ۶ ماه نمیدونم چی بنویسم فقط امیدوارم که...... به امید روزهای بهتر.
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانی صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی شدم از درد تنهایی گل پژمرده و غمگین ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی . . .
آرزویم این است: نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد... .
دیروز : باز باران... با ترانه... با گوهر های فراوان... می خورد بر بام خانه... و اما امروز : باز باران... بی ترانه... با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها... می چکد بر فرش خانه... باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه های ظالمانه... نمی دانم نمی فهمم کجا قطره های بی کسی زیباست... نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه های شلاق باران سخت میلرزد کجای لرزشش زیباست..؟؟!!
این گنج سخن لایق هر بی سروپا نیست هر بی سروپایی لایق گنجینه ی ما نیست هر بی ادبی را ندهند ره به خرابات هر سنگدلی لایق اصرار خدا نیست هر کوه کنی را ندهند نسبت فرهاد هر باربری در صف رندان بلا نیست هر کس که به مفتی به ره عشق قدم زد او جز مفت خوری خصلتش آن کهنه قبا نیست هر کس که نسنجد به دل زار فقیران او عاشق معشوقه ی ما نیست.
التماس به خدا عزت است اگر برآورده شود نعمت است اگر برآورده نشود حکمت است التماس به خلق خدا ذلت است اگر برآورده شود منت است اگر برآورده نشود خفت است...
در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد عشق ها میمیرند رنگها رنگ دگر میگیرند و فقط خاطره هاست که چه "شیرین" و چه "تلخ" دستناخورده به جا می ماند.
سخت است که می نوش کسی دیگر بود شام شب خاموش کسی دیگر بود با یاد کسی که دوستش میداری یک عمر در آغوش کسی دیگر بود ...
زندگی سرسره است میکنی دل از خاک پله پله تا اوج میروی تا پرواز بعد از آن بالا می خوری سر آرام ذره ذره تا خاک...
سردفتر عالم معانی عشق است سر بیت غزلهای جوانی عشق است ای آنکه نداری خبر از عالم عشق این نکته بدان که زندگانی عشق است
آمد و آتش به جانم کرد و رفت با محبت امتحانم کرد و رفت آمد و غم اندرونم حلقه زد با وجودش بی وجودم کرد و رفت آمد اما با سکوتی آتشین با سکوتش امتحانم کرد و رفت...
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من میگفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگرچه تا تهد دنیا صدا کرد...
میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی میرسد روزی که تنها در کنار عکس من نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی.
سیب سرخی را به من بخشید و رفت ساقه ی سبز دلم را چید و رفت عاشقیهای مرا باور نکرد عاقبت بر عشق من خندید و رفت اشک در چشمان سردم حلقه زد بی مروت گریه ام را دید و رفت چشم از من کند و دل از من برید حال بیمار مرا فهمید و رفت با غم هجرش مدارا میکنم گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت...
در حیرتم از مرام این مردم پست مردم زنده کش و مرده پرست تا که بود او را بکشتن به جفا تا که مرد او را بردندش بالای دست
نمیدانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...
روزی میخواستم به دیاری قدم بردارم که هیچ کس به هیچ کس بی معرفتی نمی آموخت. می خواستم به جایی سفر کنم که با نگاه تو همسفر شوم. می خواستم به جایی بروم که تنها عشقمان باشد. می خواستم خود را به کسی واگذار کنم که سالها به امیدش گریستم. ولی حالا می خواهم: بتوانم به امید معشوق خود بمیرم پس برای مرگ کمکم کن و آغوش را که قلب مهربانت درونش جای دارد باز کن تا برای یک بار هم که شده عاشقانه در آغوش معشوقم بمیرم نه غمناک در کنار دیوار جدایی و نه با یاس در کنار پل نا امیدی...
سکوت شاید بهترین فریاد باشد نمیدانم میدانی یا نه ای کاش میدانستی زبانم در حسرت چه جمله های آتشینی به خاکستر نشسته است... کجایی؟ هر چقدر جستجو میکنم تو را نمی یابم. در لانه ی پرستوها در ساحل لک لک ها در حواشی پرنده ها کجایی؟ چرا کمک نمیکنی تا عادتهای ابری ام را ترک کنم؟ من بی تو نمی توانم روی سنگ لاخهای زندگی راه بروم و اواز مهربانی بخوانم ...
هیچکس مترسک رو دوست نداره چون پرنده هارو میترسونه اما من دوسش دارم چون تنهایی رو درک میکنه...
هیچکس مترسک رو دوست نداره چون پرنده هارو میترسونه. اما من دوسش دارم چون تنهایی رو درک میکنه...
افسوس که هر چه برده ایم باختنیست... بشناخته ها تمام نشناختنیست... برداشته ایم هر آنچه باید بگذاشت... بگذاشته ایم هر آنچه برداشتنیست... |
About![]()
Archivesآبان 1389مهر 1389 تیر 1389 خرداد 1389 آذر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 Links
هزار و یک شب |